تبليغاتX
* آدمي ميميرد اما تا نمرده است نمي تواند هيچ کاري نکند. اگر دستش را ببندند که هيچ کاري نکند نگاه مي کند و اگر چشمانش بسته شود تازه مثل بورخس ذهنش به کار مي افتد... و اين شرح حال آدمي است که دردي دارد ورنه شنيده و ديده ام کساني را با اين مقوله دردکاري نيستو بي دردي را درد نمي دانندمن جز نوشتم کاري نمي دانم و هر کار کنم دردم از آن التيام نمي گيرد و اين تنها داستان من نيست که چه بسيار مي شناسم که چنينند...(کتاب "پس از 11 سپتامبر" - ياداشتهاي مسعود بهنود)
  •  زرد شدن ممکن است؟ 

    برای ماندن

    یکی از آن دسته  ملت عظیم روزنامه خوان کشور که مصاحبه حجاریان با  مهسا حکمت را خواندو اهمیتی نداد، یا به هر طریقی جدی نگرفت یا فکر کرد شوخی بود و... من بودم.

    همان مصاحبه که ماحصلش "ضرورت ماندن" بود. با آن تیتر تاریخی اش" روزنامه زرد منتشر کنید"

    واقعا اعجاب انگیز است که چگونه جسم گلوله خورده این تئوریسین که با ناخودآگاه لحظه لحظه های مرگ عجین شده،ذهنی متبلور تر از پیش می سازد.  

    امروز پس از گذشت این همه شب و روز، ساعت ها و لحظه ها و صدها استدلال معلق در ذهنم.به ضرورت زرد شدن اندیشیدم.

    ضرورتی که تنها گزینه ممکن بود. بدترینی که بدتر از آن نبود.

    زرد شدن اما به قدری کلی بود که ذهن مشوش مرا آشفته تر کند. 

    زرد دیدن، زرد اندیشیدن،زرد نوشتن و زرد ماندن هر یک دریایی بود از پرسش های نا تمام. اما آیا این همه زرد بودن ممکن است؟

    چگونه می شود افکار زرد را در خلوت واکاوی کرد یا که آن را به تخت خواب برد؟ و یا... چگونه می شود نوشته های زرد را دوست داشت و چگونه با زرد دیدن زندگی کرد؟

    آیا می شود زرد نوشت اما زرد نبود؟ یا که زرد ببینی و زرد نمانی؟

    می شود، حتما می شود. باید بشود.

    آری برای ماندن. ماندن برای روزنه های  امید در سرزمینی که  ادوار تسلسل وارش بیشتر از طول عمرش است و ذائقه مردمانش عجیب ترین در کره خاکی است.

    حتما باید بشود آری برای ماندن.

     

    + نوشته شده در  ساعت   توسط کامیار چایچی  | 
    درباره
    نوشته هاي پيشين
    آرشيو
    پيوندها
    طراح قالب